عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )
27
زبدة التواريخ ( فارسى )
فراموش كرده با جمعى سربداران سغبهء « 1 » شيطان و عرصهء خذلان « 2 » گشته و از مورد صفا و مشرب وفاق روى به سراب نفاق آورده و سر از ربقهء « 3 » مطاوعت و گردن از طوق متابعت پيچيده به پشتى مشتى اراذل مغرور گشته و دست تصرف به اطراف ولايت دراز كرده ملك موروث خود مىداند . [ 1 ] امير سعيد خواجه چون بر مضمون اين قضيه وقوف يافت برفور به ترتيب امور ايالت و تنظيم عقود لشكركشى مشغول گشته عساكرى كه ملازم او بودند و ديگر لشكريان اطراف قهستان « 4 » و طوس و مشهد و ابيورد و نسا و بارز « 5 » [ 2 ] جمع كرده [ 3 ] در ذى القعده مذكور به موسمى كه اطراف سهل « 6 » و جبل از سبزه و رياحين نمودار « 7 » كارگاه ششترى و طيره « 8 » نقش آذرى گشته بود ، بر صوب سبزوار حركت
--> [ 1 ] . ت : از « ملك » تا اينجا ندارد . [ 2 ] . ل : بازو ، ت : بازو . [ 3 ] . ت : جمع گردانيده . ( 1 ) سغبه : فريفته و بازى داده شد ( آنندراج ) . ( 2 ) خذلان : ضعف ، سستى ( نفيسى ) ، خوارى ، بدبختى ( دهخدا ) . ( 3 ) ربقه : فرمان ، حكم ، در زير فرمان و حكم ( نفيسى ) . ( 4 ) قهستان : حافظ ابرو در تعريف قهستان نوشته است « ولايت قهستان ولايتى طويل و عريض است دور آن قريب صد فرسخ زياده باشد ، شرقى آن ولايت خواف و بيابانى كه ميان خواف و فراه و سيستان افتاده ، غربى آن بيابانى است كه ميان فارس و كرمان افتاده ، شمالى آن نيشابور و سبزوار است و جنوبى آن اعمال سجستان و بيابان كرمان و قهستان مشتمل بر چند قصبه و ناحيت بزرگ است » جغرافياى خراسان - ص 50 - 41 و نيز - لسترنج خلافت شرقى ص 376 . ( 5 ) بارز : اين وجه تسميه در برخى از مآخذ به صورت « بازر » ثبت شده است از آن جمله در نسخ مخطوط جغرافيا حافظ ابرو ( نسخه ملك و بريتانيا ) در جغرافياى خراسان از « يازر » به عنوان ولايتى نام برده كه در خراسان و به احتمال زياد در شمال غربى شهر قوچان كنونى قرار داشته است ، در حبيب السير به صورت « يازر » و « بارز » ثبت شده است ( حبيب السير 4 / 506 و 4 / 140 ) حمد الله مستوفى نيز آن را يارز ثبت كرده است ( نزهه ص 158 ) اما از موضعى به نام « بارز » هم ذكر مىكند ( ص 196 ) كه در خراسان است ، هم او از « بارزرود » نام مىبرد كه در 9 فرسنگى شرق گرگان قرار داشته ( نزهه ص 176 چاپ دبيرسياقى ) . ( 6 ) سهل : زمين نرم ( غياث ) . ( 7 ) نمودار : شبيه ، چيزى كه شبيه باشد به چيزى ، مانند ، مثال ( دهخدا ) . - ( 8 ) طيره : خجالت ( معين ) .